اشتــــــــراک احساس



آدم گاهی
حواسش پرت میشود.
و غذا از دهن می افتد
چای یخ میکند
کاغذ خط خطی میشود
درس چند خط در میان خوانده میشود
تلفن خودش را میکُشد
تاکسی هی بوق میزند
بعد که به خودش می آید
میگوید من فقط داشتم یک لحظه به "او" فکر میکردم.
فقط یک لحظه


بــه فکر نــوازش دست های منی!

بی آنکــه بدانی ؛

دلـــم است کــه تنهــا مانــده …

دست هایــم ، دو تاینــد…


ببیـــــــن

ببیـــــــن…

چقــــــــــــــدر

کم

تــــــــوقع شده ام…

……نـــــــــــه

آغوشت را میـــــــــخواهم

نــــــــــه

یک بوســــــــــــه

نــــــــــه

دیگر…

بودنت را…

همین که

بیایی و از کنارم رَد شوی

کافیست.!!!!.

مــــــرا

به آرامش میرساند

حتی

اصطــــــــــکاکِ

ســــــــــــایه هایمان


عشق زمانیست که موجب گریه ات میشود، اما هنوز میخواهی اش.
زمانیست که نادیده ات میگیرد، اما هنوز دوستش داری.



نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی

پیر این دیر جهان مست کُنم ، گرچه جوانم



در گفتن همه آراستـــه اند !
در خفتن همه آرام .
در خوردن همه مهربان .
در بردن همه خنــــدان .

انسانها را در " زندگی " بشنـــاس !!




زیاد توجه کنى میره
کم توجه کنی میره
زیاد محبت کنی میره
کم محبت کنی میره
"باید بگم اینا همش بهونه ى آدماى رفتنیه، کسى که بخواد بمونه، می مونه

اگر دیداری هم نباشد
‏حتی اگر
لمسی هم نباشد
‏بی‌دلیل برای بعضی‌ها
‏همیشه جایی
در دل‌هایمان هست


خیلی وقتا بهم گفتن:
چرا میخندی؟ بگو ما هم بخندیم.
اما هرگز
نگفتن:
چرا غصه میخوری ؟
بگو ما هم بخوریم.


لبخند، بهترین آرایشی هست که هر دختری میتونه داشته باشه!


دلِ آدمهایی رو که دوست دارید،
زودتر قرص و محکم کنید
از بابتِ دوست داشتنِتون
فردا، معروفه به دیر شدن.:)


و عشق یعنی چشمهایش را اندازه دنیا ببینی و دنیا را اندازه آغوشش :)

دوست داشتن زوری نیست ! اختیاری ست
اِداری هم نیست .
ساعت کار ندارد ،
 شبانه روزی‌ست
 خواب و خوراک نمی‌شناسد
شوخی نیست ، جدی هم نیست !
 یک بازی ست که بَلد بودن و قاعده‌ی خودش را خودش تعیین می‌کند .
دوست داشتن یا هست یا نیست !
حدِ وسط ندارد

✍️.؟؟؟


تورا از شیر می گیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببریــــ

و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادن چیزی که دوستش می دارد و

بعدها یاد می گیری که خیلی چیزها را که دوست داری از دست بدهی از عروسک هایت تا آدم های دور و برت، و عشق های فراموش نشدنی همه ی زندگی,, صحنه های یک فیلم است سعی کنید از هر سکانس و صحنه فیلم لذت ببرید، نگران آخر فیلم نباشید ، …

عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد نه آغاز سالی که از آن بی خبر است ” آخر سالت  قشنگ


آن پریچهره که چشمان سیاهى دارد
چشم بد دور که گیرنده نگاهى دارد
گُنه از دلبر و دیدار فریبنده ی اوست
دل سودازده ی من، چه گناهى دارد؟
سزد ار چند کریمانه خرامد به طریق
آن که دل خسته گدایى، سر راهى دارد
هرکجا اوست، به خوبان دگر نیست نظر
تا بود گل، که نگاهى به گیاهى دارد؟
جان به قربان وى و گوشه ی آن چشم سیاه
که به ما، نیم نظر، گاه به گاهى دارد
آسمانا، چه شوى غرّه که ماهى دارى
آسمان دل من، به ز تو ماهى دارد
عاشق اندر طلب یار، نخواهد همره
که بهر چند قدم، اشکى و آهى دارد
دل مسوزان ز کس اى دوست که بر چرخِ کبود
آتشین آهِ دلِ سوخته راهى دارد
اى خوش آن باد که بر خرمن حسنش چو وزید
در کف از خوشه لطفش پر کاهى دارد
فاتح کشور دل هاست از آن روى، ادیب »
که ز ابیاتِ صف آراى، سپاهى دارد





لحظه هایی هستند.
که هستیم.
چه تنها. چه در جمع.
اما با خودمان نیستیم !
انگار روحمان می رود، همان جا که می خواهد.
بی صدا بی هیاهو.
همان لحظه هایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خواندیم و نفهمیدیم.
دیدیم و نفهمیدیم.
هوا روشن شد.
تاریک شد.
چای سرد شد
 یک لحظه سکوت.
برای لحظه هایی که
با خودمان نیستیم.
 


من عاشق موهای رشته رشته و مرتبم

عاشق موهای صاف و کشیده تا شونه





دلتنگت میشوم بکش دست نوازش رو سرم پیر شم

بشین درد دلاتو میخرم میشم پناهت غصه هات مال خودم

با من مدارا کن که بد عاشق شدم چشمات قرارم رو گرفت

از من به من رحم کن بهم خیره نشو اصلا

موهات رنگ دنیای منه روی موهات رد دستای منه

تو میتونی منو آرومم کنی من نبضم با لبخند تو میزنه

موهات رنگ دنیای منه روی موهات رد دستای منه

تو میتونی منو آرومم کنی من نبضم با لبخند تو میزنه


آهو ز تو آموخت هنگام دویدن رم کردن و ایستادن و واپس نگریدن
پروانه زمن، شمع ز من، گل زمن آموخت افروختن و سوختن و جامه دریدن
گل ز رخت آموخته نازک بدنی را بلبل ز تو آموخته شیرین سخنی را
هر کس که لب لعل تو را دید به خود گفت حقا که چه خوش کنده عقیق یمنی را
خیاط ازل دوخته بر قامت زیبات بر قد تو این جامه ی سبز چمنی را
از جامی بیچاره رسانی سلامی بر درگه دربار رسول مدنی را


دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدونِ این که بفهمه، بدون این که یه ذره حس کنه
هرشب ساعتِ ۸ تنهایی میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن.
موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون آویزون میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد
هرسری خودم میرفتم سفارشِش رو میگرفتم ،  یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود.
همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون این که لب بزنه به قهوه ، بلند میشد میرفت.
چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم ، میرفتم بالاسرش و صداش میکردم تا سرش رو بگیره بالا و من هزار بار بمیرم و زنده شم، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگه همون همیشگی.
از کتاب های رو میز متوجه شده بودم که  عاشق اشعارِ شاملو هستش
دوست داشتم برم بشینم کنارش بگم :
پرِ پرواز ندارم
          امّا
  دلی دارم و حسرتِ دُرناها.
میخواستم بدونه منم بلدم، بدونه حسرتِ دوست داشتن و عاشق شدن رو دارم.
اصن از کجا معلوم.
شاید اسمش آیدا باشه.
یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوارِ رو به روش.تا بیشتر سرش رو بالا بگیرهتا بیشتر چشماش ذوق کنه.تا بیشتر بتونم چشماش رو ببینم.
هرشب که میومد شعر های رو دیوار رو تغییر میدادم
کارم شده بود همین
که ببینمش . که بیشتر عاشقش شم.
یکسالی شده بود که تنهایی میومد کافه و میشست اون کنج و مینوشت ، منم اصلا نمیدونستم که دوست پسر داره یا نامزد ، یا اصلا شوهر.
فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم.
یه شب از همین شب های شاملویی و عاشقانه های یواشکیِ من ، تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد.بدون این که اصلا قهوه سرد شدش رو حساب کنه.
دفترچه هاش و کتاب هاش رو جاگذاشته بود روی میز ، بدون این که بخوام بخونمشون ، درش رو بستم و گذاشتمش کنار تا فرداشب که میاد بهش بدم
چند شب گذشت و نیومد
امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد.نه شماره تلفنی داشتم ازش، نه نشونه ای.
تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی کنجِ کافس که خالیه.
چند شبی بود که شعر های رو دیوار عوض نشده بود و هربار که چشمم میخورد بهش بغض گلوم رو فشار میداد ،
چند شبی حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میزِ کنج میریختم.اصلا یادم نبود که نیست
دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش رو ببره. اون تلفن کی بود ؟ چی گفت ؟ کجا رفت ؟
دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم کتاب هاش رو گشتم ک شاید شماره ای ، آدرسی باشه . ولی نبود
تا این که دفترچه یادداشتش رو باز کردم و دومین صفحش رو خوندم :
عاشقِ پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک میاورد و من آن را سرد رها میکردم.
.
پ.ن : نذارید قهوه سرد شه :)
#امیرحسین_سرمنگانی


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگال

آخرین جستجو ها

بیست و یکیا تورهای لحظه آخری شرکت خدماتی منزل ارم فرش خرد منتقد راه های خانه دار شدن ,وبلاگ دانلود اهنگ مطالب تور و گردشگری دانلود رایگان تمامی جزوات اموزشی فروشگاه